اشک فرات

متن مرتبط با «درد و دل» در سایت اشک فرات نوشته شده است

اینجا چراغی روشن نیست

  • نیلوبلاگ

    برای چه به این گورستان می آیی؛ برای چراغ های خاموش شده؟ برای نفس های منقضی شده؟ برای کلمات دفن شده در حفره دهان؟ برای جمله های آویخته در پرتگاه ذهن؟ برای چه به اینجا می آیی؛ برای امیدهای یخ زده؟ برای خاطرات نم گرفته؟ برای قصه های به سر نرسیده؟ برای شعرهای چارپاره شده؟   برای چه به اینجا بیایم؛ برای نبش گورهای کپک زده؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اردوگاه

  • نیلوبلاگ

    در قرنطینه بودیم که چهار فصل داستان "خواب های نا تمام" ات را آرام آرام، مرور می کردم و تو قهرمان همه فصل ها بودی: ... فصل اول؛ باران شهرشلوغ بود مادرها در هیاهوی غبارها گم شده بودند هوای گرفته ا...

    ادامه مطلب
  • کلکسیونر

  • نیلوبلاگ

    محرمانه! از: من که دل تنگ توام به: تو که در قرنطینه ای حالا که دیدار با تو ممنوع است بگذار دور از چشم دیگران از کانالی که سالهاست قلبم را به تو وصل می کند به دیدارت بیایم و ویروس هایت را قرض بگیرم. "مجموعه دار پنهان دردهای تو"...

    ادامه مطلب
  • خیلی دور، خیلی نزدیک

  • نیلوبلاگ

    تو پشت آن پنجره آهنی کوچک روی آن ساختمان بلند سیمانی خاطره می شوی من در این حیاط قدیمی بزرگ با کاج های بلند شعر می خوانم از من چه می خواهی؟ جز آنکه هر روز شمعدانی هایم را آب بدهم و گلدان هایم را سوار ...

    ادامه مطلب
  • مبادله

  • نیلوبلاگ

    این بسته پستی را برایت می فرستم؛ یک قاب سبز از خزه های مخملی شمال که بوی باران بدهد یک آلبوم، انباشته از پوست شفاف جیرجیرکهای دوست داشتنی ام که صدای جنگل را بشنوی یک عکس سه در چهار از مهمان ناخوانده...

    ادامه مطلب
  • سرخ و سبز

  • نیلوبلاگ

    در باغستان تو درختها سبز بودند نهرها سرخ آسمان به رنگ خاکستر و باران زلال می بارید وقتی به نزدیک معبد تو می رسید می خواهم تغییر کوچکی در داستان بدهم؛ بگذار من، باران باشم دلم باغستان تو؛ دوست دارم کوی...

    ادامه مطلب
  • -حکومت نظامی

  • نیلوبلاگ

    صدای گلوله می آمد، صدای شلیک های پی در پی، در یک عصر ابری زمستانی، از خیابانی که فقط، چند دقیقه با ما فاصله داشت... مادرم به زن همسایه که از ترس می لرزید انگور سیاه تعارف کرد پدرم رفت...

    ادامه مطلب
  • دود

  • نیلوبلاگ

    برف می بارید از آسمان، دل تنگی از شهر زمستان زده، سکوت از کوچه های منجمد، کلافگی، از دیوارهای اتاق نشیمن، و آتش از درون بیمار من؛ تب داشتم شب بلندی بود... و من، تا انتهای شب...

    ادامه مطلب
  • همین دیروز است!

  • نیلوبلاگ

    باران می آید سرمای هوا دماغم را می سوزاند خاطرم به روزهایی می غلتد که پاییزش قلابی نبود به روزهای خیس و سرد در صبح های اول مهر... طعم نفت در دهانم می پیچد؛ طعم چراغ علاء الدین ...

    ادامه مطلب
  • مرا پس از مرگم به باد بسپارید، که با خودش ببرد دردهایم را...

  • نیلوبلاگ

    دنیا آخرین نفس هایش را می کشد قیمت اکسیژن بالاست وریه های من انباشته از تراکم خفگی ست جغرافیا دیگر کش نمی آید و تاریخ در قبض و بسط مردد است حس چشایی ندارم طعم گس «قهوه» را نم...

    ادامه مطلب
  • رویش

  • نیلوبلاگ

    قصه از آب شروع شد: آب نبود آفتاب، بود (یکی بود، یکی نبود) تو بر زمین داغدار باریدی؛ اربعین بود که اولین زائر جوانه زد: جابر......

    ادامه مطلب
  • تدلیس

  • نیلوبلاگ

    دعوت شده بودیم به باغ سبز بزرگی که همین جا بود همین نزدیکی دعوت شده بودیم... اما شاتوت ها در معامله با ما خون به پا کردند گلابی ها پلاسیدند سیب ها هزار چرخ زدند تا هرگز به دست ما نرسند... ... حالا مهمان انگورهای مسمومیم! دقیانوس مرده بود ما با خیال آسوده به خواب رفتیم آنها دنیا را پشت رو کردند؛ (...

    ادامه مطلب
  • واژه های بارانی

  • نیلوبلاگ

    واژه های بارانیواژه های بارانیدگردیسیایستگاه آخر!حفره!داستان کوتاه: فروشنده (salesman)روح الله...شاه رفت... http://vajegan.blog.ir/ زیر باران باید رفت... fa http://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/5228881045442474203/15-1-1.jpg http://vajegan.blog.ir/ Thu, 06 Jul 2017 08:16:44 +0430 http://vajegan.blog.i...

    ادامه مطلب
  • من هم شبیه تو اهل شکفتنم...

  • نیلوبلاگ

    برف سنگینی نشسته بود روی شاخه ی افسرده ی فصل ها که رویشرا از یاد برده بودند روی دست خالی مترسک ها که سرد و سترون بود روی بال بی جان گنجشک ها که پرواز از قاموس خاطرشان پریده بود اما... آن شب آن شب که ماه از قلب زخمی پنجره عبور کرد و در نهر جاری چشمها افتاد ژن های خفته انقلاب کردند؛ پدرم، از ریشه، گیاه شد و رویید و رسم فصل ها را دگرگون کرد و زمستان، بهار غیر منتظره ای شد که تاریخ را دگرگون کرد؛ بهارِ/ بهمنِ/57 30 سال بعد من وارث بی بدیل ژن ها بودم و در خیابان بود که جوانه زدم؛ و زمستان بهار غیر منتظره ای شد که تاریخ را دگرگون کرد؛ بهارِ/دی ماهِ/ 88 ما نسل های معجزه گریم که شاهکارمان تغییر فصل هاست حالا ژن هایم را زیر پای خورشید انداخته ام؛ ...

    ادامه مطلب
  • روح الله...

  • نیلوبلاگ

    ابوبکر و عمر و زبیر و عبدالرحمن بن عوف به درگاه رسول الله (ص) نزدیک شدند و نشستند، پس پیامبر(ص) بر آنها وارد شد، کنارشان نشست، دمپایی اش گسیخته شدو آن را ( براى ترمیم ) به على بن ابى طالب داد، سپس فرمود: همانا از سمت راست خداوند عزوجل یا از سمت راست عرش، قومی از ما برخاستند که بر منابری از نورند، صورت هایشان نورانی است و لباسهایشان نورانی است، صورت هایشان بر چشم ناظرین دیگر پرده می اندازد. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا آنها کیستند؟ پیامبر سکوت کردند. زبیر گفت : ای پیامبر خدا، آنها کیستند؟ ایشان سکوت کردند. عبدالرحمن بن عوف گفت: ای پیامبرخدا، آنها کیستند؟ ایشان سکوت کردند. سپس حضرت علی (ع) فرمودند: ای پیامبر خدا، آنها چه کسانی هستند؟ پیامبر فرمودند: آنها قومی هستند که به واسطه یروح اللهبه یکدیگر ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه: فروشنده (salesman)

  • نیلوبلاگ

    قصه به سر رسید کلاغ به خانه اش نرسید؛ (خانه اش را فروخته بود!) ...

    ادامه مطلب
  • خورشید قبله گاه

  • نیلوبلاگ

    خدای رجب شاهد است که کوچکترین عمره گزار خانه اش علی(ع) است وقتی که دیوار کعبه ترک خورد و بنت اسد، در آغوش خدا پناه گرفت اما شگفت آنکه؛ کعبه،علی را طواف کرد وقتی که چار دیوارش، خورشید را در میان گرفتند، آنگاه که در میان کعبه طلوع کرد! ...

    ادامه مطلب
  • پشت دروازه ها

  • نیلوبلاگ

    جنگ سختی درست اینجا بود توی تاریکی مداوم شب بین خمیازه ها و خورخورها بین غلطیدنم به راست، به چپ از درختی بزرگ در یک باغ داشتم سیب کال می چیدم جنگ در پشت باغ جاری بود جنگ را توی خواب می دیدم باغ از تشنگی نفس می زد آسمان گفت منتظر باشید خون رزمنده ای که بی سر بود ناگهان روی دیوار باغ چکید باغ،ریز ریز می گریید آسمان ابری و زمین تر شد من شبیه مترسکی بی جان شانه هایم پر از کبوتر شد رود خون توی باغ جاری شد سیب در رودخانه می غلطید کفتری روی شاخه های درخت سیب ها را برای من می چید دستهایم پر از شکوفه و سیب کوله بارم چقدر سنگی...

    ادامه مطلب
  • ما ساکن کویر و تو پیغمبر بهار

  • نیلوبلاگ

    روزگار غریبی ست؛ غمهایمان چند برابر شده اند و روحمان شکننده تر، و این، توجیهی عقلانی و اعتقادی دارد؛ قلب هایمان با دلهای شکسته و روح های زجر کشیده مرتبطند، دردها در این کانالهای عاطفه تردد می کنند و ناخوشی ها منتقل می شوند. جغرافیای اعتقاد و احساس مرز ندارد. روزگار غریبی ست؛ خون بی گناهان خورشید را پوشانده و دنیا در ظلمت ویرانگری فرو رفته است. آیاسالهای انتظار برای امتلاء زمین از عدل، بهماهها، بهروزها، و یا حتی بهساعتها تبدیل نشده اند؟ آیا زمانه باریدن قسط و عدل بر زمین تشنه و ترک خورده، نرسیده است؟ وقتی که برکرانه بی حاصل زمین با...

    ادامه مطلب
  • و رستگاری، هنوز هم جاریست

  • نیلوبلاگ

    قسم! به رب کعبه قسم یاد می کنم اکنون که زهر؛ همان تلخ ِ آغشته گشته با شمشیر که سالهاست پرستوی جانت را به آشیان بلند مرتبه ی رستگاری برد هنوز هم درون فرق ترک خورده ی زمانجاریست؛ _درون کارزار تازه ی محراب و ابن ملجم ها درون کوفه کوفه ی تکرار نامرادی ها درون شام،که از پشت زخم کاری خورد_ و رستگاری را که از خروش خون تو هر لحظهمی روید به یاوران ناب تو در این زمانه می بخشد...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    پشت دروازه های شهر | پشت دروازه ها | پشت دروازه ها سریال | دشمن پشت دروازه ها دانلود | فیلم پشت دروازه های شهر | فیلم پشت دروازه ها | دانلود سریال پشت دروازه ها | دانلود فیلم پشت دروازه های دشمن | دانلود فیلم پشت دروازه ها |