
برای چه به این گورستان می آیی؛ برای چراغ های خاموش شده؟ برای نفس های منقضی شده؟ برای کلمات دفن شده در حفره دهان؟ برای جمله های آویخته در پرتگاه ذهن؟ برای چه به اینجا می آیی؛ برای امیدهای یخ زده؟ برای خاطرات نم گرفته؟ برای قصه های به سر نرسیده؟ برای شعرهای چارپاره شده؟ برای چه به اینجا بیایم؛ برای نبش گورهای کپک زده؟ بخوانید...
ادامه مطلب
xa0 در قرنطینه بودیم که چهار فصل داستان "خواب های نا تمام" ات را آرام آرام، مرور می کردم و تو قهرمان همه فصل ها بودی: ... فصل اول؛ باران xa0 شهرxa0شلوغ بود مادرها در هیاهوی غبارها گم شده بودند هوای گرفته ا...
ادامه مطلب
محرمانه! xa0 از: من که دل تنگ توام به: تو که در قرنطینه ای حالا که دیدار با تو ممنوع است بگذار دور از چشم دیگران از کانالی که سالهاست قلبم را به تو وصل می کند به دیدارت بیایم و ویروس هایت را قرض بگیرم. xa0 "مجموعه دار پنهان دردهای تو"...
ادامه مطلب
تو پشت آن پنجره آهنی کوچک روی آن ساختمان بلند سیمانی خاطره می شوی من در این حیاط قدیمی بزرگ با کاج های بلند شعر می خوانم از من چه می خواهی؟ جز آنکه هر روز شمعدانی هایم را آب بدهم و گلدان هایم را سوار ...
ادامه مطلب
این بسته پستی را برایت می فرستم؛ xa0 یک قاب سبز از خزه های مخملی شمال که بوی باران بدهد یک آلبوم، انباشته از پوست شفاف جیرجیرکهای دوست داشتنی ام که صدای جنگل را بشنوی یک عکس سه در چهار از مهمان ناخوانده...
ادامه مطلب
پدر بزرگ مرده بود، هفت روز پیش مادربزرگ زیاد نالیده بود و آن روز بعد از ظهر روی تخت، زیر سایه بلند صنوبر به خواب رفته بود، از اندوه و خستگی تنها بودم و کنار حوض وسط حیاط خاطراتم را ورق می زدم؛ xa0 عصر...
ادامه مطلب
در باغستان تو درختها سبز بودند نهرها سرخ آسمان به رنگ خاکستر و باران زلال می بارید وقتی به نزدیک معبد تو می رسید می خواهم تغییر کوچکی در داستان بدهم؛ بگذار من، باران باشم دلم باغستان تو؛ دوست دارم کوی...
ادامه مطلب
صدای گلوله می آمد، صدای شلیک های پی در پی، در یک عصر ابری زمستانی، از خیابانی که فقط، چند دقیقه با ما فاصله داشت... مادرم به زن همسایه که از ترس می لرزید انگور سیاه تعارف کرد پدرم رفت...
ادامه مطلب
برف می بارید از آسمان، دل تنگی از شهر زمستان زده، سکوت از کوچه های منجمد، کلافگی،xa0 از دیوارهای اتاق نشیمن، و آتش از درون بیمار من؛ تب داشتم شب بلندی بود... و من، تا انتهای شب...
ادامه مطلب
باران می آید سرمای هوا دماغم را می سوزاند خاطرم به روزهایی می غلتد که پاییزش قلابی نبود به روزهای خیس و سرد در صبح های اول مهر... طعم نفت در دهانم می پیچد؛ طعم چراغ علاء الدین ...
ادامه مطلب
دنیا آخرین نفس هایش را می کشد قیمت اکسیژن بالاست وxa0ریه های من انباشته از تراکم خفگی ست جغرافیا دیگر کش نمی آید و تاریخ در قبض و بسط مردد است حس چشایی ندارم طعم گس «قهوه» را نم...
ادامه مطلب
قصه از آب شروع شد: آب نبود آفتاب، بود (یکی بود، یکی نبود) تو بر زمین داغدار باریدی؛ اربعین بود که اولین زائر جوانه زد: جابر......
ادامه مطلب
دعوت شده بودیم به باغ سبز بزرگی که همین جا بود همین نزدیکی دعوت شده بودیم... اما شاتوت ها در معامله با ما خون به پا کردند گلابی ها پلاسیدند سیب ها هزار چرخ زدند تا هرگز به دست ما نرسند... ... حالا مهمان انگورهای مسمومیم! دقیانوس مرده بود ما با خیال آسوده به خواب رفتیم آنها دنیا را پشت رو کردند؛ (...
ادامه مطلب
واژه های بارانیواژه های بارانیدگردیسیایستگاه آخر!حفره!داستان کوتاه: فروشنده (salesman)روح الله...شاه رفت... http://vajegan.blog.ir/ زیر باران باید رفت... fa http://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/5228881045442474203/15-1-1.jpg http://vajegan.blog.ir/ Thu, 06 Jul 2017 08:16:44 +0430 http://vajegan.blog.i...
ادامه مطلب
برف سنگینی نشسته بود روی شاخه ی افسرده ی فصل ها که رویشxa0را از یاد برده بودند روی دست خالی مترسک ها که سرد و سترون بود روی بال بی جان گنجشک ها که پرواز از قاموس خاطرشان پریده بود اما... xa0آن شب آن شب که ماه از قلب زخمی پنجره عبور کرد و در نهر جاری چشمها افتاد ژن های خفته انقلاب کردند؛ پدرم، از ریشه، گیاه شد و رویید و رسم فصل ها را دگرگون کرد و زمستان، بهار غیر منتظره ای شد که تاریخ را دگرگون کرد؛ بهارِ/ بهمنِ/57 30 سال بعد من وارث بی بدیل ژن ها بودم و در خیا...
ادامه مطلب
ابوبکر و عمر و زبیر و عبدالرحمن بن عوف به درگاه رسول الله (ص) نزدیک شدند و نشستند، پس پیامبر(ص) بر آنها وارد شد، کنارشان نشست، دمپایی اش گسیخته شدxa0و آن را ( براى ترمیم ) به على بن ابى طالب داد، سپس فرمود: همانا از سمت راست خداوند عزوجل یا از سمت راست عرش، قومی از ما برخاستند که بر منابری از نورند، صورت هایشان نورانی است و لباسهایشان نورانی است، صورت هایشان بر چشم ناظرین دیگر پرده می اندازد. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا آنها کیستند؟ پیامبر سکوت کردند. زبیر گفت : ای پیامبر خدا، آنها کیستند؟ ایشان س...
ادامه مطلب
قصه به سر رسید کلاغ به خانه اش نرسید؛ (خانه اش را فروخته بود!) ...
ادامه مطلب
خدای رجب شاهد است که کوچکترین عمره گزار خانه اش علیxa0(ع) است وقتی که دیوار کعبه ترک خورد و بنت اسد، در آغوش خدا پناه گرفت اما شگفت آنکه؛ کعبه،xa0علی را طواف کرد وقتی که چار دیوارش، خورشید را در میان گرفتند، آنگاه که در میان کعبه طلوع کرد! ...
ادامه مطلب
جنگ سختی درست اینجا بود توی تاریکی مداوم شب بین خمیازه ها و خورخورها بین غلطیدنم به راست، به چپ xa0 از درختی بزرگ در یک باغ داشتم سیب کال می چیدم جنگ در پشت باغ جاری بود جنگ را توی خواب می دیدم xa0 باغ از تشنگی نفس می زد آسمان گفت منتظر باشید خون رزمنده ای کهxa0 بی سر بود ناگهان روی دیوار باغ چکید xa0 باغ،xa0ریز ریز xa0می گریید آسمان ابری و زمین تر شد من شبیه مترسکی بی جان شانه هایم پر از کبوتر شد xa0 رود خون توی باغ جاری شد سیب در رودخانه می غلطید کف...
ادامه مطلب
روزگار غریبی ست؛ غمهایمان چند برابر شده اند و روحمان شکننده تر، و این، توجیهی عقلانی و اعتقادی دارد؛ xa0قلب هایمان با دلهای شکسته و روح های زجر کشیده xa0مرتبطند، دردها در این کانالهای عاطفه تردد می کنند و ناخوشی ها منتقل می شوند. جغرافیای xa0اعتقاد و احساس مرز ندارد. روزگار غریبی ست؛ خون بی گناهان خورشید را پوشانده و دنیا در ظلمت ویرانگری فرو رفته است. آیاxa0سالxa0های انتظار برای امتلاء زمین از عدل، بهxa0ماهxa0ها، بهxa0روزها، و یا حتی بهxa0ساعتxa0ها تبدیل نشده اند؟ آیا زمانه باریدن قسط و عدل...
ادامه مطلب