اردوگاه

خرید بک لینک

در قرنطینه بودیم

که چهار فصل داستان "خواب های نا تمام" ات را

آرام آرام، مرور می کردم

و تو

قهرمان همه فصل ها بودی:

...

فصل اول؛ باران

شهر شلوغ بود

مادرها در هیاهوی غبارها گم شده بودند

هوای گرفته ای بود

خواهران کوچک تو

بغضها یشان را

زیر باران اردوگاه شستشو دادند

و آرام خوابیدند

...

فصل دوم؛ بغض

هوای گرفته ای بود

تو غمگین بودی

و بغض تو بزرگتر از وسعت باران بود؛

چشمهای بارانی ات

بی خواب ماندند

...

فصل سوم؛ تیرباران

جوخه های مرگ ایستاده بودند

در مقابل نهال های سبز

و دست شاخه های زیتون

به دیوار حایل نرسید؛

همه بهارهای عمرت

تیر باران شدند...

...

فصل چهارم؛ خواب

همه بهارهای عمر تو

تیرباران شده اند

ما هنوز در خوابیم؛

بهار فصل خواب آلوده ای است!

اشک فرات...

ما را در سایت اشک فرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: يکشنبه 15 تير 1399 ساعت: 5:41

صفحه بندی