پایان نامه! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:27
همه چیز از آن تراژدی خیابانی شروع شد: نمایش وحشت پشت دیوارهای وسط پیاده رو! و با " مجموعه دروغها" ادامه یافت (با تشویق حضار!) رمان نویسها با داستان جنگ و صلح سیاستمدار شدند نمایش نامه نویسهای روز
-حکومت نظامی - تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 17:30
صدای گلوله می آمد، صدای شلیک های پی در پی، در یک عصر ابری زمستانی، از خیابانی که فقط، چند دقیقه با ما فاصله داشت... مادرم به زن همسایه که از ترس می لرزید انگور سیاه تعارف کرد پدرم رفت
حادثه - تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 17:30
همه چیز از آن روز آفتابی شروع شد من تشنه بودم تو مهربان سیل مهربانی ات ویرانم کرد
دود - تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 17:30
برف می بارید از آسمان، دل تنگی از شهر زمستان زده، سکوت از کوچه های منجمد، کلافگی، از دیوارهای اتاق نشیمن، و آتش از درون بیمار من؛ تب داشتم شب بلندی بود... و من، تا انتهای شب
همین دیروز است! - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 1:39
باران می آید سرمای هوا دماغم را می سوزاند خاطرم به روزهایی می غلتد که پاییزش قلابی نبود به روزهای خیس و سرد در صبح های اول مهر... طعم نفت در دهانم می پیچد؛ طعم چراغ علاء الدین
دیکته! - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 1:39
درشت تر بنویس"مهربانی" را چشمهایم ضعیف تر شده اند ؛ حتم دارم کار، کار ِ اشکهای دلتنگی ست...
طعم تلخ! - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 1:39
آی... روح تشنه ی من مرا به لبخند قناری ها دعوت نکن شهر زیر سایه ی کرکس هاست!
مرا پس از مرگم به باد بسپارید، که با خودش ببرد دردهایم را... - تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 1:39
دنیا آخرین نفس هایش را می کشد قیمت اکسیژن بالاست و ریه های من انباشته از تراکم خفگی ست جغرافیا دیگر کش نمی آید و تاریخ در قبض و بسط مردد است حس چشایی ندارم طعم گس «قهوه» را نم
رویش - تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 17:27
قصه از آب شروع شد: آب نبود آفتاب، بود (یکی بود، یکی نبود) تو بر زمین داغدار باریدی؛ اربعین بود که اولین زائر جوانه زد: جابر...
عیدانه! - تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 17:27
چه بهار افسرده ای! لعنت به انتخابهای ما، لعنت به یک مشت رشوه خوار خائن که روی چنازه ی مردم پا گذاشتند تا روی این صندلیهای وجدان خور شیطانی بنشینند و شکم های سیری ناپذیرشان را با رشوه های متعفن شارژ کنند؛ خسرالدنیا والاخره امیدوارم تا لحظه سقط شدنتان وجدانهای کفک زده تان بیدار نشوند و فرصت جبران نداش...
تابستان داغ - تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 17:27
تیر ماه بود (نوستالژی شورش!) گلوله ها را در مشت گرفتم آرزوهای مزمنم را ردیف، کنار دیوار چیدم و همه را به رگبار بستم... (شورش در خیابان پاستور!)
"عادت می کنیم" - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 7:34
آن روزها، وقتی هنوز وجدانمان کاملا یخ نبسته بود این جملات را برای روزگار خاکستری اطرافمان نوشته بودم، برای زخم سوخته ی میانمار؛ حالا که دیگر پا به عصر یخبندان گذاشته ایم... ... می گویم: حالا اسم "میانمار" که می آید نباید دلمان پازل هزار تکه ای شود؛ که نیمی از قطعه هایش گم شده باشند؟ و ابر بغضمان بتر...
شب شعر انقلاب - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:35
گفتند برای عدالت شعر بگو... ... باید از خیابان الهام می گرفتم شهر شلوغ بود و من خیلی زود کلمات سوسول لغتنامه را لابلای خطوط قرمز از ما بهتران پشت شاخص های رنگارنگ فقر و فلاکت زیر پای حقوق سرگردان شهروندی گم کردم؛ شواهد می گویند باید برای عدالت مرثیه بگویم؛ شعر حرف زیادیست!
تدلیس - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:35
دعوت شده بودیم به باغ سبز بزرگی که همین جا بود همین نزدیکی دعوت شده بودیم... اما شاتوت ها در معامله با ما خون به پا کردند گلابی ها پلاسیدند سیب ها هزار چرخ زدند تا هرگز به دست ما نرسند... ... حالا مهمان انگورهای مسمومیم! دقیانوس مرده بود ما با خیال آسوده به خواب رفتیم آنها دنیا را پشت رو کردند؛ (
واژه های بارانی - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 4:04
واژه های بارانیواژه های بارانیدگردیسیایستگاه آخر!حفره!داستان کوتاه: فروشنده (salesman)روح الله...شاه رفت... http://vajegan.blog.ir/ زیر باران باید رفت... fa http://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/5228881045442474203/15-1-1.jpg http://vajegan.blog.ir/ Thu, 06 Jul 2017 08:16:44 +0430 http://vajegan.blog.i
دگردیسی - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:17
خوابم نمی بُرد مادر بزرگ گفت گوسفندها را بشمار و بخواب (مثل قصه های قدیمی) یک.. دو.. سه... خوابم نمی بَرَد از صدای زوزه ی گرگها مادر بزرگ نمی داند گوسفندها گرگ شده اند! خوابشان برده است همه ی گوسفندهای شهر ؛ _ چه شهروندان سر به زیری!_ - چه چوپان مهربانی! - (هنوز چند قرص خواب در مشت های چوپان است
شاه رفت... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:52
من به دنبال یک جرعه نفس می گردمکه بوی خاک باران خورده بدهد،و چند عضو پیوندیکه در مزرعه بزرگ شده باشندو یک روح دهاتیکه کنار علف های تازه، روییده باشدکسی نشانی را نمی داند؟
ایستگاه آخر! - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 20:47
آغاز داستان است: دیر رسیده ام و هیچ جنبنده ای در اینجا نیست گوشم را می چسبانم به ریل قطار زندگی دارد می رود به ایستگاه بعد ایستگاه بعد... مترسک شده ام میخکوب شده ام روی زمین و می لرزم پالس ها از زلزله می گویند؛ آوار درد و دغدغه
حفره! - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 5:48
هرگز خوش بین نبودم و می دانستم تمام بافته هایم را گور خواهد بلعید؛ خانه ی خیالم را روی دهانه ی یک سیاه چاله بنا کرده بودم! و دیر باور کردم که تمام این بیابان سرشار از حفره های تودرتوست می آید و می رود حسی مرموز در دهلیزهای تاریک برزخی که در آنم در بطن های سرد و بی تپش
احتضار - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:23
هوا پس است هوا پس است و ابرهای فاجعه از آستین بر آمده اند دوباره باد از جهت درد می تازد و سرد می تازد و آسمان برای پریدن ثقیل و منقبض است کلاغ های توهم به آخرین درخت بیابان پناه آوردند به آخرین شبح که در تمام طول خیابان بلند می خندید کسی نمی دانست که موریانه های فاجعه روی ریشه های درخت به کار مشغولن...

برچسب‌های مرتبط

پشت دروازه های شهر | پشت دروازه ها | پشت دروازه ها سریال | دشمن پشت دروازه ها دانلود | فیلم پشت دروازه های شهر | فیلم پشت دروازه ها | دانلود سریال پشت دروازه ها | دانلود فیلم پشت دروازه های دشمن | دانلود فیلم پشت دروازه ها | کوتوله های ایران